• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

سحر نزدیک است


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

زرنگی یا حماقت در خرید شیر

نظرات: 0

دیروز یه مهمونی دعوت بودم که صحبتی پیش اومد که به نظرم جالب بود. یکی از معضلاتی که ایرانی های خارج از ایران دارند مسئله ی مادیه. شاید بگین خب با این حقوق هایی که اینجا می گیریم قاعدتاً نباید چیزی کم بیاد. البته این در مورد بعضی از ما درست نیست و مجبوریم گاهی برای بدست آوردن ما به التفاوت اون چیزی که بدست می آریم و اون چیزی که واقعاً نیاز داریم برای زندگی، دنبال منبع درآمد های دیگه ای هم باشیم. ولی خب اکثر کسانی که حداقل من باهاشون در تماس هستم پولی که می گیرند برای خرج زندگی شون کافیه. ولی شما فکر می کنید که آیا این افراد باز برای یک یا دو دلار بیشتر توی جیبشون تقلا نمی کنند؟! دقیقاً برعکس. تعداد کسانی که واقعاً اینجا این احساس رو نسبت به پول ندارند واقعاً کمه... برای این که ذره ای پول بیشتری داشته باشند تا روزی بتونن ازش استفاده کنند نمی دونید که چه کارهایی که می کنند. ما تو فرهنگ قومی مون این کار رو بهش می گیم اصفهانی بازی (با احترام به همه ی اصفهانی که اینجا هم با چند تاییشون ارتباطات نزدیک دارم و این جور آدمهایی نیستن). ولی واقعاً گویا این خصلت در این تیپ خاص از انسان ها وجود داره حالا چه واقعاً اصفهانی چه تهرانی. خودشون اسمش رو زرنگ بودن می گذارند. مثالی که دیشب مطرح شد مثال یه زن و شوهر بود که حساب و کتاب کردند و ماشین کرایه کردند و شش کیلومتر رانندگی کردند تا بتونند 4 تا گالن شیر رو به قیمتی بخرند که با احتساب خرج کرایه ی ماشین چند دلاری به نفعشون بشه و حالا با این شیر، ماست و همه چی درست می کنن که پولی خدایی نکرده اضافی توی سوپرمارکت خرج نکنند... اسمش هم می شه زرنگی. چیزی که من به هیچ وجه توی کتم نمی ره چون همین که بشینم و دو دو تا چهار تا کنم که چه جوری دو زار بیشتر تو جیبم بمونه حس چیپ بودن و حقیر بودن بهم میده. حالا من مطمئنم که این آدمهایی که ازشون حرف زدم از این دو زاری که بیشتر تو جیبشون می مونه هم برای چیزهای دیگه صرفجویی می کنن و این سیر تا مرگشون ادامه پیدا می کنه تا این پول به بچه شون برسه و چون بچه هم پدر و مادر رو الگو قرار می ده این داستان تا نسل ها ادامه پیدا می کنه و این میشه که اصفهانی بازی یه اصطلاح می شه که متاسفانه شاهد عینی ش رو داریم به چشم اینجا می بینیم. این پدیده به شدت هر چه تمام تر خارج از ایران تشدید می شه. هر کی دوست داشته باشه این زرنگ بازی رو، من هرگز راحتی رفتن سر کوچه و خرید یه پاکت شیر 3 دلاری رو از سوپرمارکت بدون هیچ دغدغه و ماشین حسابی، به هیچ پولی برتری نمی دم. اسمش زرنگی نباشه، اگه حماقت اینه دوست دارم احمق باشم!


یکشنبه 1 خرداد ماه سال 1390 ساعت 8:39 PM | توسط: nima | چاپ مطلب

حال روزهای من

نظرات: 0

سردرد... سردرد...


سه شنبه 30 فروردین ماه سال 1390 ساعت 6:07 PM | توسط: nima | چاپ مطلب

تبریک

نظرات: 0

سال نوی همگی مبارک


ساده و خالصانه

نیما


یکشنبه 29 اسفند ماه سال 1389 ساعت 5:59 PM | توسط: nima | چاپ مطلب

آبی پیچان معوج

نظرات: 2

چند وقتیه که فقط یه خواب می بینم. یه خواب ترسناک...


تنها توی یه ساختمون بزرگ گم شدم. ساختمونی که اصلاً عادی نیست. در و دیوار هایش همه آبی تیره روشن. انعکاس آب روی در و دیوارهاش. نور خیلی کم به صورتی که کمترین دید از اشیاء امکان پذیر باشه. هیچ زاویه ی تیزی در ساختمون دیده نمی شود. درست مثل خود خواب. ساده و معوج. پله هایی غیر معمول و موج وار به بالا و یا به پایین. پاگرد های گرد و خمیده. سقف های بالا و پایین. انگار بنایی از آب باشد که سنگی در آن افتاده و ناگهان در کالبد گچی یخ زده باشد. دالان های تاریک که حتی جرات داخل شدن به آنها را پیدا نمی کنم. صدای آب حوضی از دور در همه ی جای ساختمان. من تنهایم. به دنبال اتاقی می گردم. اتاق های بدون در. چشم هایم را در تاریکی تک تک اتاق ها از ترس و اظطراب کاملاً باز کردم مبادا با موجودی هولناک مواجه نشوم که خیره مرا با یک چشم سرخ و براق می نگرد. در گوشه ی هر اتاق گوشه ی گرد تاریکی ست که از ترس هرگز نخواستم آن را کشف کنم. بجز آن نقطه ی مبهم همه ی اتاق ها خالی ست. در آن هیچ نیست. به دنبال چه می گردم نمی دانم ولی باید بیابم آن را. این حوض آب که انعکاسش همه جا هست کجاست؟ نه، شاید کسی یا چیزی دنبال من می گردد. این اتاق را قبلاً دیده ام. شاید هم نه. که می داند؟ اینجا همه ی اتاق ها مثل هم است. شاید آن نقطه ی تاریک کسی، چیزی ... این پاگرد را چند باری هست گذرانده ام. اینجا چند طبقه است؟ چرا به پشت بام نمی رسم؟ شاید حوض آب آنجا باشد. شاید آب پاک بگوید به من که این چند شب در این خانه ی گچی چه می کنم و به دنبال چه می گردم و یا چه کسی به دنبال من می گردد. شاید آن آب بداند که در آن نقطه ی تاریک که در بطن هر اتاق و دالان این سرسرا پیداست چه چیزی پنهان است...


 آه خدای من که چقدر من در این خواب ترسویم. شاید امشب بفهمم راز این آبی پیجان معوج را ...



یکشنبه 15 اسفند ماه سال 1389 ساعت 7:00 PM | توسط: nima | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • >>


آرشیو

  • » دی 1386 (10)
  • » بهمن 1386 (23)
  • » اسفند 1386 (6)
  • » فروردین 1387 (2)
  • » اردیبهشت 1387 (15)
  • » خرداد 1387 (7)
  • » تیر 1387 (7)
  • » مرداد 1387 (9)
  • » شهریور 1387 (3)
  • » مهر 1387 (1)
  • » آبان 1387 (2)
  • » آذر 1387 (3)
  • » اسفند 1387 (1)
  • » فروردین 1388 (1)
  • » اردیبهشت 1388 (5)
  • » شهریور 1388 (3)
  • » شهریور 1389 (2)
  • » اسفند 1389 (7)
  • » فروردین 1390 (1)
  • » خرداد 1390 (1)

لینک ها

  • » دلتنگی های شکوه
  • » زندگی شاید همین باشد...
  • » من و خودم

آخرین ارسالها

  • » زرنگی یا حماقت در خرید شیر
  • » حال روزهای من
  • » تبریک
  • » آبی پیچان معوج
  • » با من بمان بادمجان !
  • » اسکار امسال و حداقل سه فیلم خوب برای دیدن
  • » من و امر به معروف؟!
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

آمار

  • » بازدیدکنندگان: 101609